درهفت اسمان چو نداری ستاره ای ای دل کجا روی که بود راه چاره ای
چقدر
سردمه امروز اول خرداد هزار و سیصد و نهنگ .مثلما هوا باید گرم باشد.. که هست. اما
انگار هوای حال من جوری دیگه ست سرانگشت هام سرده و پنجه ی پاهام سردتر اما نفس هام هنوز
گرمه حس میکنم من مردم و فقط نمیدونم چند سطر دیگه این نوشته ها دوام میارن.. توطئه ای در کار نیست قدم زدنی .. نمیدانم من در خودم چه میکنم و فردا... برای همه ی عمر تنها میشوم!
من از آنچه که بعد از این خاطره میشوند بیزارم
مرا سببی نبود!!
و صبح... بدون من آغاز میشود.روزی!! بیست و نه ساله شدم
پوچی لذتش در اینه که سبک می کنه آدم
و پ:ن مدتی ست عجیب احساس پوچی میکنم باز کن پلک هایت را خواب های مسموم بالا بیایند! وقتی گدازه ای .. بر تنم چکید!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از این که آسمان همیشه
بالای سرم است
خسته ام
می خواهم یک بار زیر هیچ
سقفی با تو باشم..
![]()
![]()
دیگه توی آدم خالیه
نه عمقی هست نه هوایی
نه هویتی نه ماهیتی
پوچی خوبیش اینه که دیگه جاذبه آدم و نمی کشه
اما آره
سنگینی ی تحمل نا پذیر سبکی ی بار هستی خسته کننده است
پوچی خسته می کنه
ولی می ارزه به خسته گیش
از مسئولیت داشتن بهتره![]()
![]()
![]()
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

