تبليغاتX
یادداشتهای روزانه سالی
یادداشتهای روزانه سالی

درهفت اسمان چو نداری ستاره ای ای دل کجا روی که بود راه چاره ای

دل تنگم.           دلتنگم از    رفتنت از      رفتنش .دلتنگم از     رفتنم    دلتنگم از تمام رفتنها...

عزا دارم از مرگش -مرگشان -مرگهایشان.عزادارم از مرگم از مرگهایمان...از        روزمرگیهایمان

سر بر زمین میگذارم صدای پای کسی -اسبی -سواری - نیست  اما گاهی ناله ای آهی هست و-گاه تر -

بغضی خ ف ه  در   ح ل ق  .پنجره را  که می بندند اسمان  هم کبود میشود وخفه.آیا  اسمان تاصبح خواهد مرد؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/08ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط سالی | |

ترکید این بغض زهر الود و سینه شو سوزوند و اون مروارید های گرم روی گونه هاش غلتید و روی دستش چکید ......

انگار از روی ریل قطار با سرعت بالا پایین امدم که دلم ریخت و نمی تونستم باهاش گریه نکنم مرتب میگفت مگر من چند سالمه ......

جایی کار میکرد این دختر پانزده ساله که سبدهای سنگین ظرف را بلند میکرد و پله های زیادی را طی میکشید .......

و سرگرمی ای بود برای صاحب کار شصت و پنج سالش ........و امروز با حمایت همسرم و من در کنار ما کار میکند مثل همکار .بدونه بلند کردن سبد های سنگین و بدونه داشتن سرگرمی....

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط سالی | |

بخار گرفته .چیزی نمیبینم انگشتانمو روی شیشه میکشم به ارامی دایره ای به فضای حیاط باز

میشه. هنوز داره برف میباره هنوز برگ درختان میریزه و هنوز هوا سرد سرده .اما چیزی که

امروز رو متفاوت میکنه یه چیز دیگه است صداشو میشنوم مثل همیشه کنجکاو وبازیگوش با

اون کلاه پشمیش وقیافه بامزه ش داره اتیش میسوزونه. مثل همیشه اما بااین فرق که فردا

چهار ساله میشه ...عزیزم تولدت مبارک. دوستت دارم...

مهرتاش ...مهرتاش...بیا تومامان یخ کردی از سرما !

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سالی | |

بالا وبالاتر.... میرم بدونه اینکه حتی نگاهی به پشت سرم

بندازم.بالاوبالاتر...با اخرین رمق های مونده درتنم . باخودم میگم

:"چیزی دیگه نمونده تو میتونی ...یه گم دیگه اها ...داری

میرسی". ته مانده انرژی واراده ی -همیشه لبریز -وپررویی تموم

نشدنیمو یکجا جمع میکنم و ملتمسانه به اخرین تخته سنگ چنگ

میندازم وخودمو بالا میکشم باهر جون کندنی که هست

...هوووررررراااا !! حالا من "بالاتر از بالا ترم "

سلام ای زندگی...سلام...


دراز میکشم وبه اهستگی چشمانم رو می بندم .نفسی به ژرفای یک

اقیانوس... خلسه ای کوتاه ودیگه ه-ی-چ...!


قرارمون یادت نره!من وتو تنها انتهای سکوت راس افتاب قرارمون

یادت نره خودت گفتی.



وحالا من اینجام . تکیده وتنها وتو هنوز نیومدی پس کی

میای...قرارمون یادت نره...!


ساعتها گذشته انگار که سالها ونیومدی .جز سکوتی تلخ وسرودی

سرد چه چیزی برام مونده .هزار کوه و دریا را گره زدم

ونیومدی.هزار شمع روشن کردمو هزار قاصدکو فوت کردم و

نیومدی .دراز کشیدم ونشستم وچمباتمه زدم ودو زانو و چهار زانو

وجان به لب شدم ومردم ونیومدی.بیوفا شدی ورفت ...!قرارمون

هم که اخرش یادت رفت


دستامو کنار لبم می برم با صدایی لرزان از ته حلقم فریاد می زنم"

خدایاصدایم کردی شنیدم دعوتم کردی اومدم اما تونیامدی موندم اما

نیامدی .میرم ودیگه هیچ وقت پشت سرم رو ... بادتندی وزیدو

خاکو تو چشمم فروکرد اشکام دراومدند چند بوته خار چرخی به

دورم زدند و هوهوی باد دوره ام کرد. من خسته وگیج وتنها...او

ساکت وخاموش وپنهان... صدایی به وسعت تمام اسمانها به گرمی

تمام شقایق ها به لطافت تمام رویاها به لحن تمام رودخانه ها

برخاست:"کفشی بودم بر پایت لباسی بر قامتت کوهی زیر گامهایت

اوازی بر لبانت ضجه ای در صدایت شمعی در دستانت اشکی در

چشمانت .... ومرا ندیدی؟!!1...و من خسته بودم وگیج ووسیع

وسر به زیر وسخت...

...


پ ن: یه آهنگی هست به من خیلی ارامش میده اگه خواستید  از اینجا بشنوید
نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط سالی | |

روبروی آینه ایستاده ام نگاهی به خودم میکنم چنان خیره به من زل زده انگار که تا حالا منو اینطور ندیده؟ آب داره شر شر میره

وضو می گیرم رو به قبله می ایستم و چادر ابی رنگمو سرم میکنم . تسبیح

رنگارنگمو تو دستم دانه دانه سوا میکنم دلم میلرزه و اشک میریزم و خدا را قسم

میدم به قدرتش وقتی خیلی ناامید میشم. سکوت سنگینی میکنم....

منو ببخش .....منو ببخش که اینقدر ناشکر بودم . اماامروز برای خودم اشک نمی ریزم

خدایا کمکش کن .کمکش کن ...نگزار این بار هم دلش بشکنه

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط سالی | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت