تبليغاتX
یادداشتهای روزانه سالی
یادداشتهای روزانه سالی

درهفت اسمان چو نداری ستاره ای ای دل کجا روی که بود راه چاره ای

 

چقدر سردمه امروز اول خرداد هزار و سیصد و نهنگ .مثلما هوا باید گرم باشد.. که هست. اما انگار هوای حال من جوری دیگه ست سرانگشت هام سرده و پنجه ی پاهام سردتر اما نفس هام هنوز گرمه حس میکنم من مردم و فقط نمیدونم چند سطر دیگه این نوشته ها دوام میارن..

حس میکنم شکست خوردم.و این اخرین باری بود که بهت لبخند زدم. و  اخرین روز دوشنبه ای  که با هم چای خوردیم ..اما قدرت نوشتن دارم. هنوز انقدر قوی هستم که میتونم مسیر خنده هامو با فرچه ی رژ گونه ام صورتی کنم و رژلب البالویی بزنم لرزش دستامو حس می کنی؟ اما خب مثل همیشه باید استوار بود مثل کوه شاید ظاهر من شده باور دیگران اما من که میدونم  همه چیز ظاهرمن نیست..و این را هم میدونم دیگه باور دیگران برام اهمیتی نداره .. اگر بخوام دقیقا خودمو برات شرح بدم مثل لحظه ای شدم که کنترل تلویزون را میگیرم دستم و حدود سه هزار کانال را زیرو رو میکنم اما یک ثانیه هم توقف نمیکنم .مثل وقتی که سوار ترن هوایی شدی و یه ذره رفته بالا و مکث میکنه  برای ثانیه ای میخواد بیاد پائین وااااای دلم هری ریخت. مثل وقتی که زیر دوش اب ایستادی داغ داغ اونقدری که متوجه سردی اب نمیشی.مثل بالا رفتن از کوهی که فقط چند قدم مانده به قله اما بر میگردی. مثل رفتن کنار دریا اما حتی یک بار هم پاتو توی اب نمیذاری. مثل صدایی دور بودن مبهم.  مثل اون لحظه ای که قراره کسی را نبینی  . مثل سایه ای شدی که تن نداره . مثل جاده ی سلفچگان دلگیر و مثل لحظه ای که شبیه ابر های پائیز میشی پر میشی و بغض میکنی اماااا نمی باری..حس من الان اینطوریه  
نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط سالی | |

به تپش اب سوگند

توطئه ای در کار نیست

قدم زدنی ..

نمیدانم من در خودم چه میکنم


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط سالی | |

چاقو به گلوگاه تخیل _م می زنم!!

و فردا...

برای همه ی عمر تنها میشوم!

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط سالی | |

از ابر ها فقط / یک لحظه می شود / دل کند / تنها برای این که افق را از دود ِ سر نوشت جدا سازیم اما حقیقت آن تن ِ سر گردان است در بهت ِ ماجراهایی از دود گم شده و گم شد گی اش را می توان پرستید با من جنازه ام را بر دوش می کشم من و منو جنازه ام هر سه نفر ِ خسته به خاک بر می گردیم و خاکستر از حقیقت ِ اقدام ِ دل به گریه اقدام ِ دل به گریه ... ای وای
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط سالی | |

راه من در بی کران است...

من از آنچه که بعد از این خاطره میشوند بیزارم

مرا سببی نبود!!


نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط سالی | |


از این که آسمان همیشه بالای سرم است
خسته ام
می خواهم یک بار زیر هیچ سقفی با تو باشم..

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سالی | |

گذرگاه بی دریغ درد
تنها نشاط -ش- زیستن بود

و صبح...

بدون من آغاز میشود.روزی!!

بیست و نه ساله شدم


نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط سالی | |

پوچی لذتش در اینه که سبک می کنه آدم و
دیگه توی آدم خالیه
نه عمقی هست نه هوایی
نه هویتی نه ماهیتی
پوچی خوبیش اینه که دیگه جاذبه آدم و نمی کشه
اما آره
سنگینی ی تحمل نا پذیر سبکی ی بار هستی خسته کننده است
پوچی خسته می کنه
ولی می ارزه به خسته گیش
از مسئولیت داشتن بهتره

پ:ن

مدتی ست عجیب احساس پوچی میکنم

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط سالی | |

دنیای تازه ای نیست

باز کن پلک هایت را

خواب های مسموم

بالا بیایند!

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سالی | |

واجد مرگی شده ام

وقتی گدازه ای ..

بر تنم چکید!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط سالی | |

قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت